از نگاه من

شاید وحی مُنزَل نباشد اما انچه مینویسم باوریست که در دل دارم...

تبلیغات تبلیغات

امروز من

امروز مراسم تدفین رئیس جمهور بود. من تو گروه ادمایی قرار دارم که ادم خوبی میدونستمش خوب بودن توی این زمان تعریفش سخته چه برسه بخوای خوب باشی. .بهرحال داستان زندگی اون هم اینجوری تموم شد.مهم اینکه سعی کرد تاثیر گذار باشه.یه ادم گوشه نشینی نبود امروز بعد از ازمون ضمن خدمت ،قسمت سوم نیو امستردام دیدم و قسمت چهارم پادکست قدرت من هستم رو گوش دادم. « دنیا با اینکه هم رو در نظر بگیریم حال خوب همدیگه برامون مهم باشه، غیر از خودمون در حد توان گره کار بقیه رو هم باز
ادامه مطلب

این هفته؟ ماه نبود؟

یک شنبه: مراقب مدرسه بودم مکا چون مامان هم دادسرا کار داشت برای واریز فیش گفتم اول مامان میبرم و میارم بعد برمیگردم که اونقدری طول کشید که محبور شدم بعد از بخار پز شدن تو گرما از همون طرف برم مدرسه، از شانسم یکی دیگه از همکارا اشتباهی اومده بود و مدیر اجازه داد من برم.دوباره رفتم دنبال مامانی که هنوز کارش تموم نشده بود از گرما رفتم تو یه مرکز خرید تا خنک بشم. که واقعا جواب بود اما خو تبعات مالی داشت😂.
ادامه مطلب

دوئل

چه صبحی بود چقدر بین منی که نیستو و منی که مجبور بودم باشم گیر کرده بودم کلی احتمالات و فرضیه توی سرم ساخته میشدن پ بعدش مثل یه عملیات خود تخریبی برای رد شدن خودشون دلیل میاوردن... بخوام صادق باشم هنوز نتونستم این حجم از ظلم فاطمه رو هضم کنم چرا گذاشت به اینحا برسیم؟ بخاطر کدوم ارزو بخاطر چه اینده ای؟ چی بود که فکر میکرد ارزشش رو داره؟ خودم به مامان میگفتم که شاید اگر همون اول جور دیگه رفتار کرده بودیم اینقدر پیش نمیرفت اما خودمم میدونستم که اگه حتی یکی از
ادامه مطلب

هفته سوم خرداد

این هفته؟ تولد مامانی نزدیک بود و من کلا پول و کارت رو به عنوان هدیه زیاد دوس ندارم. اینکه طرف فکر کرده باشه و حدس زده باشه از چی خوشت میاد قشنگ تره ... اینبار دلم بود برا مامانی کفش بخرم اما کفش خریدن تحربه قبلی اینبار رو راضی شدم قبلش بهش بگم. یکم از سوپرایزی در میومد اما حداقل دلپسند مامان میشد. روز تولد مامانی رو با دایی اینا چادگان بودیم. خوش گذشت چقدر که دایی توان گذاشت که به من دوچرخه یاد بده😂 نابوددد شدا ته موفقیتمون هم بعد دو روز ده متر تنهایی
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها